گنج

غزل شمارهٔ ۳۷۰

به نیم‌گردش آن چشم فتنه رنگ شرابشکست بر سرمن شیشه صد فرنگ شراب
ز خود تهی شدن آغوش بی‌نیازی اوستبه رنگ شیشه برآ، نیست باب سنگ شراب
دماغ مشرب عشاق قطره حوصله‌ نیستمحیط جرعه شود تا کشد نهنگ شراب
نگه بهار وتصوربهشت وهوش چمنز نشئه می‌رسد امروزگل به چنگ شراب
به قهقهی‌که ز مینای ما برون زده استهزار رنگ عرق می‌کند ز ننگ شراب
خیال آب ده ز ساغر تحیر منبه قدر بوی‌گل آورده‌ام به رنگ شراب
خمار وحشتم از چشم آهوان نشکستمگر به ساغر داغم دهد پلنگ شراب
گرانی ا‌ز مژه واچید شوخی نگهشزدود ز آینهٔ برگ تاک زنگ شراب
ز حرف و صوت جهان در خمار دردسرمدگر چه جوشد ازین شیشه جزترنگ شراب
حذرکنید ز انجام عیش این محفلکدام شیشه‌که آخر نزد به سنگ شراب
فشارآب بقاکم زتیغ قاتل نیستگلوی شیشهٔ ما راگرفته تنگ شراب
قدح به سرخوشی وهم می‌زنم بیدلدرین بهار چه دارد به غیر بنگ شراب