غزل شمارهٔ ۳۲۷
به هر جبینکه بود سطری ازکتاب حیاز نقطهٔ عرقم دارد انتخاب حیا
شبی به روی عرقناک او نظرکردم گذشت عمر وشنا میکنم درآب حیا
ز لعل او به خیالم سؤال بوسهگذشت هزار لب به عرق دادم از جواب حیا
دمیکه ناز به شوخی زند چه خواهدکرد پری رخیکه عرق میکند زتاب حیا
ز روی یارکسی پردة عرق نشکافت گشاده چون شد ازین تکمهها نقاب حیا
عرق ز پیکر من شست نقش پیدایی هنوز پاک نمیگردم از حساب حیا
دگر مخواه ز من ثاب هرزهجولانی دویدهام عرقی چند در رکاب حیا
ز خوب جستم و چشمی به خویش نگشودم به روی منکه فشاند اینقدرگلاب حیا
به چشم بسثن از انصاف، نگذری زنهار به پل نمیگذرد هیچکس زآب حیا
ز قطرگی بدر خجلتگهر زدهایم جبین بینم ما ساخت با سراب حیا
عرق زطینت ما هیچ کم نشد بیدل نشستهایم چو شبنم در آفتاب حیا