گنج

غزل شمارهٔ ۳۲۵

وزن: متفاعلن متفاعلن متفاعلن متفاعلنقافیه: ابیا۱۱ بیت
چه فسردگی‌ بلد تو شد که به محفل من و ما بیاکه‌ گشود راه غنودنت‌ که درین فسانه‌سرا بیا
نفسی‌ست مغتنم هوس‌ طربی و حاصل عبرتیسر بام فرصت پر فشان چو سحر به‌ کسب هوا بیا
تک‌وتاز و هم‌ جنون‌ عنان به‌ سپهر می‌بردت‌ کشانتو غبارباخته‌طاقتی به زمین عجز رسا بیا
به غبار قافلهٔ سلف نرسیده‌ای و گذشته‌ایصف پیش می‌زندت صلا که بیا و رو به قفا بیا
سر و پا دمی‌ که به‌ هم رسد، تک‌وتازها به‌ قدم رسدخم انتظار تو می‌کشم به وداع قد دوتا بیا
به بتان چه تحفه برد اثر ز ترانه قسمی دگربه رهت سیه شده خون من به بهار رنگ حنا بیا
کس ازین حدیقه‌ نمی‌برد کم‌وبیش‌ قسمت بی‌سببچو چنار کو طلب ثمر به هزار دست دعا بیا
به ادای ناز فضولی‌ات سر و برگ حسن قبول‌ کوستم است دعوت شه‌ کنی‌ که به‌ کلبه‌های‌ گدا بیا
به‌ فسون حاجت هرزه‌دو، در جرأتی نگشوده‌امز حیا رسیده به‌ گوش من‌ که عرق‌ کن آبله‌پا بیا
تو چو شمع‌ در بر انجمن به‌ هوس ستمکش سوختنکف پا نشسته به راه سرکه بلغز و جانب ما بیا
من بیدل از در عاجزی به‌ چه سو روم، به‌ کجا رسمهمه‌سوست حکم برو برو همه‌جاست شور بیا بیا