غزل شمارهٔ ۳۲۲
بود سرمشق درس خامشی باریکبینیهاز مو انگشت حیرانی به لب دارند چینیها
مرا از ضعف پرواز است قید آشیان ورنهنفسگیرم چو بوی غنچه از خلوتگزینیها
نیاز من عروج نشئهٔ ناز دگر داردسپهر آوازهام بر آستانت از زمینیها
دل رم آرزو مشکل شود محبوس نومیدیکهسنگ اینجا شرر میگردد از وحشت کمینیها
نفس دزدیدنم شد باعث جمعیت خاطربه دام افتاد صید مطلبم از دام چینیها
غبار فقر زنگ سرکشی را میشود صیقلسیاهی میبرد از شعله خاکسترنشینیها
به شوخی آمد از بیدستگاهی احتیاج مندرازیکرد دست آخر زکوته آستینیها
خروش اهل جاه ز خفت ادراک میباشدتنک ظرفیست یکسر علت فریاد چینیها
طریق دلربایی یک جهان نیرنگ میخواهدبه حسن محض نتوان پیش بردن نازنینیها
مگر از فکر عقبا بازگردم تا به خویش آیمکه از خود سخت دور افتادهام ازپیشبینیها
دوتاگشتیم در اندیشهٔ یک سجده پیشانیبه راه دوست خاتمکرد ما را بینگینیها
دم تیغ است بیدل راه باریک سخنسنجیزبان خامه هم شق دارد از حرفآفرینیها