غزل شمارهٔ ۳۰۲
ای داغ کمال تو عیانها و نهانهامعنی به نفس محو و عبارت به زبانها
خلقی به هوای طلب گوهر وصلتبگسسته چو تار نفس موج، عنانها
بس دیده که شد خاک و نشد محرم دیدارآیینهٔ ما نیز غباریست از آنها
تا دم زند از خرمی گلشن صنعتحسن از خط نو خیز برآورده زبانها
دریاد تو هویی زد و بر ساغر دل ریختدرد نفس سوخته سر جوش فغان ها
آنجا که سجود تو دهد بال خمیدنچون تیر توان جست به پرواز کمانها
توفان غبار عدمیم آب بقا کودریا به میان محو شد از جوش کرانها
پیداست به میدان ثنایت چه شتابددامن ز شق خامه شکستهست بیانها
تا همچو شرر بال گشودم به هوایتوسعت ز مکان گم شد و فرصت ز زمانها
بیدل نفس سوختهٔ ما چه فروشدحیرت همهجا تخته نمودهست دکانها