غزل شمارهٔ ۲۸۲۳
بهار آن دل که خون گردد به سودای گل روییختن فکری که بندد آشیان در حلقهٔ مویی
سحر آهی که جوشد با هوای سیر گلزاریگهر اشکیکه غلتد در غبار حسرت کویی
ز پای مور تا بال مگس صد بار سنجیدمنشد بی اعتباریهای من سنگ ترازویی
چو گل امشب به آن رنگ آبرو بر خویش میبالمکه پنداری به خاک پای او مالیدهام رویی
به صد الفت فریبم داد اما داغ کرد آخرگل اندام سمن بویی، چمن رنگ شرر خویی
سر سوداپرست، آوارگی تا کی کشد یاربگرفتم بالشی دیگر ندارم، کنج زانویی
تلاش دست از ترک تعلق میشود ظاهرز دنیا نیست دل برداشتن بیزور بازویی
ز درد مطلب نایاب بر خود میتپد هرکسجهانگردیست توفان بردهٔ جولان آهویی
وداع فرصت دیدار بیماتم نمیباشدز مژگان چشم قربانی پریشانکرده گیسویی
قد خمگشتهای در رهن صد عقبا امل دارمبه این دنباله داریها کم افتادهست ابرویی
به نام محض قانع بودنست از نقش موهوممکه من چون موی چینی نیستم جزسایهٔ مویی
درین گلشن ز بس تنگست بیدل جای آسودننگردانید گل هم بی شکست رنگ پهلویی