غزل شمارهٔ ۲۸۰۹
شور گمگشتگیام زد به در رسواییحیف همت که شود منفعل عنقایی
ننگ هوش است که چون عکس درین دشت سرابآب آیینه کند کشتی کس دریایی
خلقی از لاف جنون شیفتهٔ آگاهیستتو به خمیازه مبر عرض قدح پیمایی
شمع با ماندنش از خویش گذشت آخر کارپشت پای است ز سر تا به قدم بیپایی
در مقامی که نفس نعل در آتش داردخنده میآیدم از غفلت بیپروایی
یاد آن قامت رعنا به تکلف نکنیکه مبادا روی از خویش و قیامت آیی
حسرت باده کشی نیست کم از آتش صورکوهها رفت به باد از هوس مینایی
سعی مطرب نشود چاره گر کلفت دلاین گره نیست که ناخن زنی و بگشایی
شور هنگامهٔ افلاک و خروش دل خاکبی صدا تر ز دو دست است چو بر هم سایی
حرف عشق انجمن آرای خروشست اینجابند نی گردد اگر لب بهم آرد نایی
خواب در دیدهٔ ارباب قناعت تلخ استبوریا گر نکند مخملی و دیبایی
هیچجا نیست تهی جای به هم جوشیدنشش جهت عالم عنقاست پر از تنهایی
شعله را جز ته خاکسترش آرام کجاستجهد آن کن که تو در سایهٔ خویش آسایی
بیدل این ما و منت حایل آثار صفاستنفسی آینه باشی که نفس ننمایی