غزل شمارهٔ ۲۸۰۷
درین ویرانه بیسعی قناعت وانشد جاییبه دامن پاکشیدم یافتم آغوش صحرایی
به سعی خویش مینازمکه بااین نارساییهاشدم خاک و رساندم دست تا نقشکف پایی
نمیباشد پریشان بالی نظاره شبنم رابه دیوان تحیر نیست بر هم خورده اجزایی
دلت مرد از سخن سازی در عزم خموشی زنکه جز ضبط نفس اینجا نمیباشد مسیحایی
درین دریا نگاهی آب ده سامان مستی کنکه دارد هر حیایی جامی و هر قطره مینایی
نفس سرمایهٔ این چار سوییم ای هوس شرمیبضاعتها پر افشانیست کو سودی چه سودایی
ز خواب غفلت هستیکه تعبیر عدم داردتوان بیدار گردیدن اگر برخود زنی پایی
ز یادت رفته است افسانهٔ بزم ازل ورنهنمیباشد جز افسون سخن پنهان و پیدایی
جهانی صید حیرت بود هر جا چشم واکردمندیدم چون گشاد بال مژگان چنگ گیرایی
به درد بینگاهی درهم افشردست مژگانمخرامی تا رساند حیرت آغوش پهنایی
ندانم فرش تسیلم سر راه که ام بیدلبه دامن گردی از خود داشتم افشاندهم جایی