غزل شمارهٔ ۲۸۰۰
بهار است ای ادب مگذار از شوق تماشاییبه چندین رنگ و بوی خفته مژگانم زند پایی
خوشا شور دماغ شوق و گیرودار سوداییقیامت پرفشان هویی، جهان آتشفکنهایی
ز هر برگ گل این باغ عبرت در نظر دارمکف افسوس چندین رنگ و بو بر یکدگر سایی
جهان پر بیحس است از ساز نیرنگی مشو غافلهوایی میدمد وهم نفس بر نقش زیبایی
طرب کن گر پی محملکشان صبح برداریکه این گرد جنون دارد تبسم خیمه لیلایی
به هر مژگان زدن سر میدهد در عالم آبمخمستان در بغل اشک قدحکجکرده مینایی
به امید گشاد دل نگردی از خطش غافلپی این مور میباشد کلید قفل صحرایی
به هر جا عشق آراید دکان عرض استغناسر افلاک اگر باشد نمیارزد به سودایی
خراب جستجوی یکنفس آرام میگردمشکست دل کنم تعمیر اگر پیدا شود جایی
ز جیب عاجزی چون آبله گل کردهام بیدلسر خوناب مغزی سایه پرورد کف پایی