غزل شمارهٔ ۲۷۹۶
ما را نه غروریست نه فرّی نه کلاهیخاکیم به زیر قدم خویش نگاهی
آنجا که قناعت کند ایجاد تسلیگرم است سرکوه به زیر پرکاهی
بر دولت بیدار ننازم چه خیالستخوابیده بهم بخت من و چشم سیاهی
بر صد چمن هستیام افسانهٔ نازستخواب عدم و سایهٔ مژگان گیاهی
از بردهٔ دل تا چه کشد سعی تأملچون خامه زنالم رسنی هشته به چاهی
یا رب تو تن آسانی جهدم نپسندیمیخواندم افسون نفس سوخته گاهی
زبن دشت سبکتازی فرصت ندمانیدگردی که توان بست به پیشانی آهی
آخر چو غبار نفس از هرزه دویهارفتیم به باد و ننشستیم به راهی
گرد تری از جبههٔ شبنم نتوان برددر آینهٔ ما عرقی کرده نگاهی
بیدل شدم و رَستم از اوهام تعینآیینه شکستن به بغل داشت کلاهی