غزل شمارهٔ ۲۷۸
زهی سودایی شوق تو مذهبها و مشربهابه یادت آسمان سیر تپیدن جوش یاربها
مبادا از سرم کم سایهٔ سودای گیسویتچو مو نشو و نمایی دیدهام در پردهٔ شبها
جدا از اشک شد چشم سراب دشت حیرانیهمان خمیازهٔ خشکیست بیاطفال، مکتبها
بس است از دود دل، جوهرفروش آیینهٔ داغمبه غیر از شام مژگانی ندارد چشم کوکبها
به خاموشی توان شد ایمن از ایذای کجبحثاننفس دزدیدن است اینجا فسون نیش عقربها
به منع اضطراب عاشقان زحمت مکش ناصحکه آتش زندگی دارد به قدر شوخی تبها
چو آهنگ جرس ما و سبکروحانه جولانیکه از یک نعرهوارش میتپد آغوش قالبها
عمارت غیر چین دامن صحرا نمیباشدز تنگیهای مذهب اینقدر بالید مشربها
زبان در کام پیچیدم، وداع گفتگو کردمسخن را پردهٔ رخصت بود بربستن لبها
بهار بینشان عالم نومیدیام بیدلسر غم میتون کرد از شکست رنگ مطلبها