گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۶۸

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: انی۱۲ بیت
ز بسکه‌کرد قصور نگاه مژگانیبه خود شناسی ما ختم شد خدا دانی
شرر گل است خزان و بهار امکانیندارد آنهمه فرصت که رنگ گردانی
ز خود بر آمدگان شوکتی دگر دارندغبار هم به هوا نیست بی‌سلیمانی
به عجز کوش‌ گر از شرم جوهری داریمباد دعوی کاری کنی که نتوانی
لباس بر تن آزادگان نمی‌زیبدبس است جوهر شمشیر موج، عریانی
گشاده رویی ارباب دستگاه مخواهفلک به چین مه نو نهفته پیشانی
فراغ دارد از اسلام و کفر غرهٔ جاهیکی‌ست سبحه و زنار در سلیمانی
سواد مطلع ما نیست آنقدر روشنکه انتظار نویسی به چشم قربانی
کجاست گرد امیدی که دامنم گیردچو صبح می‌دمد از پیکرم خود افشانی
ز ابر گریهٔ دیده گر ایمنی می‌داشتنمی‌کشید ز مژگان کلاه بارانی
چو خون بسملم ‌از دستگاه شوق مپرسبهار کرد طواف من از پریشانی
درین هوسکده تا ممکنست بیدل باشمکار آینه تا حیرتی نرویانی