گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۵۳

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)قافیه: می۱۱ بیت
چو من به دامگه عبرت او فتاده‌ کمیقفس شکستهٔ بی بال دانه در عدمی
نفس به‌کسوت سیماب مضطرم داردنه آشنای راحت و، نه اتفاق رمی
مپرس از خط تسلیم مکتب نیرنگچو سایه صفحه سیه‌ کرده‌ایم بی‌رقمی
به صد هزار تردد درین قلمرو یاسنیافتیم چو امید قابل ستمی
چو ابر بر عرق سعی بسته‌ام محملکشد غبار من ای کاش از انفعال نمی
به خاک راه تو یعنی سر فتادهٔ منهنوز فرصت نازیست رنجه‌کن قدمی
نی‌ام به مشق خیالت‌کم از چراغ خموشبلغزش مژه من هم شکسته‌ام قلمی
عروج همتم امشب خیال قامت‌کیستز خود برآمدنی می‌زند به دل علمی
کجا روم‌که برآرم سراز خط تسلیمبه‌ کنج زانوم آفاق خورده است خمی
قناعتم چقدر دستگاه نعمت داشتکه سیرم از همه عالم بخوردن قسمی
درین ستمکده حیران نشسته‌ام بیدلچو تار ساز ضعیفی به ناله متهمی