غزل شمارهٔ ۲۷۴۲
عمر گذشت و همچنان داغ وفاست زندگیزحمت دل کجا بریم آبلهپاست زندگی
هرچه دمید از سحر داشت ز شبنمی اثردرخور شوخی نفس غرق حیاست زندگی
آخر کار زندگی نیست به غیر انفعالرفت شباب و این زمان قدّ دوتاست زندگی
دل به زبان نمیرسد لب به فغان نمیرسدکس به نشان نمیرسد تیر خطاست زندگی
پرتویی از گداز دل بسته ره خرام شمعزین کف خون نیمرنگ پا به حناست زندگی
تا نفس آیت بقاست ناله کمین مدعاستدود دلی بلند کن دست دعاست زندگی
از همه شغل خوشترست صنعت عیب پوشیاتپینه به روی هم بدوز دلق گداست زندگی
یک دو نفس خیال باز، رشتهٔ شوق کن درازتا ابد از ازل بتاز ملک خداست زندگی
خواه نوای راحتیم خواه طنین کلفتیمهرچه بود غنیمتیم صوت و صداست زندگی
شور جنون ما و من جوش و فسونِ وهم و ظنوقف بهار زندگیست لیک کجاست زندگی
جز به خموشی از حباب صرفهٔ عافیت که دید؟ای قفس اینقدر مبال تنگقباست زندگی
بیدل ازین سراب وهم جام فریب خوردهایتا به عدم نمیرسی دورنماست زندگی