گنج

غزل شمارهٔ ۲۷۲

چندین دماغ دارد اقبال و جاه مینابر عرش می‌توان چید از دستگاه مینا
رستن ز دورگردون بی‌می‌کشی‌محال‌استدزدیده‌ام ز مینا سر در پناه مینا
دورفلک جنون‌کرد ما را خجل برآوردبرخود زشرم بستیم آخرگناه مینا
تا می‌رسد به ساغربرهوش ما جنون زدیوسف پری برآمد امشب زچاه مینا
زاهد به بزم مستان دیگرتو چهره منمایشبهای جمعه‌کم نیست روز سیاه مینا
با این درشت‌خویان بیچاره دل چه سازدعمری‌ست بر سرکوه افتاده راه مینا
دلها پر است باهم‌گرحرف‌و صوت‌داریمقلقل درین مقام است یکسرگواه مینا
با دستگاه عشرت پر توام است‌کلفتچشم تری نشسته‌شت بر قاه‌قاه مینا
شرم‌خمار مستی خون‌گشت و سر نیفراختآخرنگون برآمد ازسینه آه مینا
نازکدلان این بزم آمادهٔ شکستنداز وضع پنبه زنهار مشکن‌کلاه مینا
پاس رعایت دل آسان مگیر بیدلبا هر نفس حسابی‌ست درکارگاه مینا