غزل شمارهٔ ۲۷۱۲
گرفتم شوخیت با شورصد محشرکند بازیمی تمکین همان در ساغر گوهر کند بازی
به هر دشتیکه صید طره ات بر هم زند بالیغبارش تا ابد با نافه و عنبر کند بازی
زجیب هربن مژگان دمد موزونی سرویخیال قامتت هرگه بهچشم ترکند بازی
غنا پر درد یاد توست طفل اشک مشتاقانکه گاهی با عقیق وگاه باگوهرکند بازی
ز یاد شانه بر زلف دلاویز تو میلرزمرگ جان اسیران چند با نشتر کند بازی
به موج اشک چوگانی کنم نه گوی گردون رااگر یک جنبش مژگان جنونم سرکند بازی
شب هجران سر دامان مژگانی نیفشاندمچه لازم اشک من بادیدهٔ اخترکند بازی
بساط این محیط از عافیت طرفی نمیبنددگهر هم چون حباب اینجا همان با سرکند بازی
سفیدیکرد مویت لیک از طفلی نمیفهمیکه آتش تاکجا در زیر خاکستر کند بازی
شرر در عرصهٔ تحقیق با ما چشمکی داردکه از خود چشم پوشد هر که اینجا سر کند بازی
به شغل لهو آخر پیرگردیدم ندانستمکه همچون شعلهٔ جوالهام چنبر کند بازی
نشیند طفل اشکم در دبستان صدف بیدلکه چندی از تپش آساید و کمتر کند بازی