غزل شمارهٔ ۲۷۰۴
مژه بهم نزنی آینه به زنگ نگیریفضای مشرب دل حیرتست تنگ نگیری
خم نگین نخورد نام بینیازی همتحذر که راه سبکتازبت به سنگ نگیری
قفای زانوی انجام اگر دهند نشانتوطن به سایهٔ دیوار نام و ننگ نگیری
به وحشتی ز تعلق برآ که چون پر عنقامصورت کند ایجاد نقش و رنگ نگیری
اگر به بوی دل خسته تر کنند دماغتگلی دگر که ندارد جهان به چنگ نگیری
زدهست عشق تو سنگی به شیشه خانهٔ رنگمز خود برآمدنم را کم از ترنگ نگیری
چو دین و دل که به مستی نشد مسخر چشمتبه ساغری که گرفتی چرا فرنگ نگیری
کسی نبرد سلامت ز آه سوخته جانانز خود سری سر این کوچهٔ تفنگ نگیری
خطیست جلوهگر از پردهٔ منقش دیباکه زینهار به بازی دم پلنگ نگیری
مبند محمل امروز بر تصور فرداطرب شتاب ندارد تو گر درنگ نگیری
به عشق اگر شوی آگه ز خواب راحت بیدلعجب که بالش ناز از پر خدنگ نگیری