غزل شمارهٔ ۲۷۰۱
سرشکم صد سحر خندید و پیدا نیست تاثیریکنون از ناله درتاریکی شب افکنم تیری
بجز مردن علاج ما و من صورت نمیبنددتب شور نفسها در کفن دارد تباشیری
فلک بر مایهداران من و ما باجها داردعدم شو تا نبینی گیرو دار حکم تقدیری
اگر از اهل تقوایی بپرهیز از تواناییکه در کیش تعین چون جوانی نیست بیپیری
به نفی سایهٔ موهوم کن اثبات خورشیدیهمه قلبیم اما در گداز ماست اکسیری
رهایی نیست از اندیشهٔ عجز و غرور اینجابه قانون خموشی همنفس دارد بم و زیری
چه دیدی ای تامل زین خیال آباد موهومیتو خوابی عرضه ده تا من هم آغازم به تعبیری
نه گردون کهکشان دارد نه انجم کاروان دارددرین صحرا جنونی کرده باشد گرد نخجیری
محبت از مزاج عشقبازان کینه نپسنددپر پروانه ممکن نیستگردد زینت تیری
گر از دود دل و خون جگر صد پیرهن پوشمهمان چون نالهام سر تا قدم نی رنگ تصویری
دلی پر دارد از مجنون ما سنگ کف طفلانمگر خالیکند در صورت ایجاد زنجیری
نپنداری به مرگ از جستجو فارغ شوم بیدلبه زیرخاک هم چون آفتابم هست شبگیری