غزل شمارهٔ ۲۶۹۹
آسوده است شوق ز دل پیش نگذریای موج خون نگشته ازین ریش نگذری
از طبع ذره گر تپشی واکشی بس استدر پردهٔ خیال ازین پیش نگذری
بر خاک تشنه بارِش اگر نیست رشحهایبیالتفاتی از سر درویش نگذری
دربای عشق بیخود توفان این صداستکای موج از گذشتگی خویش نگذری
سیلاب نیز طعمهٔ خاکست از احتیاطزین دشت آنقدر قَدَماندیش نگذری
در کاروان غبار املهای آرزوپس مانده است اگر تو ز خود پیش نگذری
بیدل غبار عالم اوهام زندگیستنگذشتهای ز هیچ اگر از خویش نگذری