غزل شمارهٔ ۲۶۹۳
به یأس هم نپسندید ننگ بیکاریدل شکستهٔ ماکرد ناله معماری
در آن بساط که موجود بودنست غرضچو ذره اندکی ما بس است بسیاری
به رنگ غنچه درین باغ بیدماغان رانسیم درد سر و شبنم است سر باری
خدنگ ناله که از جوش نه فلک گذردمنش به داغ جگر میکنم سپرداری
سرم به خدمت هستی فرو نمیآیدنفس به گردنم افتاد و کرد زناری
چه سحر کرد ندانم نگاه جادویتکه مرده است جهانی به ذوق بیماری
در آرزوی دهان تو بسکه دلتنگمنفس به سینهٔ من ره برد به دشواری
جهانی از نم چشمم مگر به توفان رفتبه بحرش ای مژهام بیش ازبن نیفشاری
دگر چو سایهام از خانمان چه میپرسینشستهام به غبار شکسته دیواری
نگاه اگر نشود صرف تار و پود تمیزسر برهنه کند چون حباب دستاری
ز هرزه تازی اگر بگذرد سرشک خوش استگهر شود چو نشیند ز قطره سیاری
کجاست گوهر دیگر محیط عرفان رامگر ز جیب تامل سری برون آری
طلسم غنچه هجوم بهار در قفس استبه خون نشین و طربکن اگر دلی داری
چه جلوهها که نشد فرش حیرتم بیدلصفای خانهٔ آیینه داشت همواری