غزل شمارهٔ ۲۶۸۹
عالمی بر باد رفت از سعی بیپا و سریخامهها در مشق لغزشگم شد از بیمسطری
فرصت جمعیت دل نوبهار مدعاستغنچه خسبیها مقدم گیر بر گل بستری
گفتگو بنیاد تمکینت به توفان میدهدگر همهکهسار باشی زین صداها میپری
بیمحابا دم مزن گر پاس دل میبایدتبا نفس دارد حباب آیینهٔ میناگری
ریزش اشکی چو شمعت خضر مقصدکردهاندکاش با این لغزش از استادگیها بگذری
ربشه برگردون دوانیدیم و عجز ما بجاستسعی بالیدن نبرد از پهلوی ما لاغری
در پی ما انفعال سرنوشت افتاده استنامهٔ ما را مپیچان خط ما دارد تری
زین اثرها کز سعادت خفته در بال همابر پر طاووس بایستی دکان مشتری