غزل شمارهٔ ۲۶۷۳
غبارم میکشد محمل به دوش نالهٔ دردیکه از وحشت نگیرد دامن اندیشهاش گردی
به توفان تماشای که از خود رفتهام یارب؟کهگردم میدهد یاد از نگاه جلوه پروردی
خرد را در مقام هوش تسلیم جنون کردمبه حال خوبش هم باز آمدن دارد ره مردی
تماشای سواد عافیت بردهست از خویشممگر مژگان بهم آردکسی تا من کنم گردی
درین غفلتسرا از یاس بردم فیض آگاهیگلاب افشاند همچون صبح بر رویم دم سردی
جرس آتش زنم دود سپندی پرفشان سازمبه دوشم تا بهکی محملکشد فریاد بیدردی
چسان با صفحهٔ افلاک سازد نقش آزادمغبارم دامن مژگان نگیرد چون نگه فردی
شبستان جسد پاس از دل بیدار میخواهدجهانی خفته است اینجا و پیدا نیست شبگردی
بجستیم آخر از قید طلسم نارساییهاشکست بال قدرتگشت بر ما چنح مردی
ز بس چون شمع بیدل با شکست رنگ درجوشمز هر عضوم توانکرد انتخاب چهرهٔ زردی