غزل شمارهٔ ۲۶۵۰
بر اوج بینیازی اگر وارسیدهایتا سر به پشت پا نرسد نارسیدهای
ای نردبان طراز خمستان اعتبارچون نشئه تا دماغ به صد جا رسیدهای
این ما و من ترانهٔ هر نارسیده نیستحرفت ز منزلیست که گویا رسیدهای
کو منزل و چه جاده خیالی دگر ببندای میوهٔ رسیده به خود وارسیدهای
فهمیدنیست نشو نمای تنزلتیعنی چو موی سر به ته پا رسیدهای
واماندنی شد آبلهٔ پای همتتپنداشتی به اوج ثریا رسیدهای
در علم مطلق این همه چون و چرا نبودای معنی یقین به چه انشا رسیدهای
داغیم ازین فسون که درین حیرت انجمنبا ما رسیدهای تو و تنها رسیدهای
خلقی به جلوهٔ تو تماشایی خود استگویا ز سیر آینهٔ ما رسیده ای
فکر شکست توبهٔ ما نیست آنقدرمینا تو هم ز عالم خارا رسیدهای
هرجا رسی همین عملت حاصلست و بسامروز فرض کن که به فردا رسیدهای
ای کاروان واهمهٔ غربت و وطنزان کشورت که راند که اینجا رسیدهای
بیدل ز پهلوی چه کمالست دعویتمضمونکی به خاطر عنقا رسیدهای