غزل شمارهٔ ۲۶۴۳
افسانهٔ وفایی اگر گوش کردهاییادم کن آنقدر که فراموش کردهای
لعلتخموش و دل هوسانشای صد سؤالآبم ز شرم چشمهٔ بیجوش کردهای
خیمازهٔ خیال تسلی کنار نیستای موج اختراع چه آغوش کردهای
دل نیست گوهری که به خاکش توان نهفتآیینه است آنچه نمدپوش کردهای
موی سپید پنبهٔ گوش کسی مباددر خواب، سیر صبح بناگوش کردهای
لغزیده برجهات پریشاننگاهیتخطی دگر شد آنچه تو مغشوش کردهای
جزو هم چون حباب ندانم چه بار داشتخم گشتنی که آبلهٔ دوش کردهای
گر شغل هستی تو همین سعی نیستی استامروز خواهی آنچه کنی دوش کردهای
زین بیش و کم نفس به تخیل شمرده گیرفرداست کاین حساب فراموش کردهای
تصویر شمع، محرم سوز و گداز نیستدر ساغرت می است که کم نوش کردهای
بیدل دلت به نور حضوری نبرد راهای بیخبر چراغ که خاموش کردهای