غزل شمارهٔ ۲۶۴۱
گر همه رفتی چو ماه از چرخ برتر سجدهایتا ز پیشانی اثر داری برآن در سجدهای
بندگی را در عدم هم چاره نتوان یافتنخاک اگرکشتی همان از پای تا سر سجدهای
لوح اظهار اینقدر تهمت نقوش عاجزی ستای همه معنی به جرم خط مسطر سجدهای
دام تکلیف نیاز توست هرجا منزلیستیعنی از دیر و حرم تاکوی دلبر سجده ای
تا نگردد جبهه فرش آشیان نیستیچون نماز غافلان سیلی خور هر سجدهای
ناله داری سرکشی کن از طلسم خود برآای نمازت ننگ غفلت بر مکرر سجدهای
خاکگردیدی و از وضعت پریشانی نرفتجمع شو از آبگردیدن که ابتر سجدهای
در ضعیفی رشتهٔ ساز رعونت بیصداستاز رگگردن غباری نیست تا در سجدهای
اوج عزت زیردست پایهٔ عجز است و بسسرنوشت جبههٔ نیکان شدیگر سجدهای
بینیازیها جبین میمالد اینجا بر زمینای ز خود غافل نگاهی تا چه جوهر سجده ای
هم ز وضع اشک خود بیدل غبار خویشگیرکزگریبان تا برون آوردهای سر سجدهای