غزل شمارهٔ ۲۶۲۹
ای تماشایت چمنپرور به چشم آینهبی توخس میپرورد جوهربه چشم آینه
تا جدا افتاده است از دولت دیدار تومیزند مشاطه خاکستر به چشم آینه
شوق مشتاقان چرا در دیده مژگان نشکندمیکشد یاد خطت مسطربه چشم آینه
تا شود روشن سواد نسخهٔ حیرانیامصورت خود را یکی بنگر به چشم آینه
گریه پررسواستکو بند نقاب حیرتیتا کنم سودای چشم تر به چشم آینه
ازگرانجانی ندارم ره به خلوتگاه دلمیشود تمثال من پیکر به چشم آینه
چون نگه بیمطلب افتد زشتی و خوبی یکیستسنگ هم کم نیست از گوهر به چشم آینه
مست حیرت از خمار وهم امکان فارغستانتظار کس مکن باور به چشم آینه
دعوی باربکبینی تا توانی برد پیشفرق کرد تمثالم از جوهر به چشم آینه
جوهر عبرت مخواه ازکس که ابنای زماندیدهاند احوال یکدیگر به چشم آینه
از صفای دل تو هم بیدل سراغ راز گیرحسن معنی دید اسکندر به چشم آینه