غزل شمارهٔ ۲۶۲۴
پری می فشان ای تعلق بهانهبه دل چون نفس بستهای آشیانه
درین عرصه زنهار مفراز گردنکه تیر بلا را نگردی نشانه
گر از ساز بسمل اثر برده باشیتپش نیست در نبض دل بیترانه
دل ما و داغی ز سودای عشقتسر و سجدهواری از آن آستانه
دریندشت جولان بی مقصد مابجز شوق منزل ندارد بهانه
ازین بحر وارستن امکان نداردمجوبید بیخاک گشتن کرانه
مپرسید از انجام و آغاز زلفشدرازست سر رشتهٔ این فسانه
بهارست ای میکشان نشئه تازیجنون دارد از بوی گل تازبانه
سرشک نیازم نم عجز سازمچه سان گردم از خاک کویت روانه
دل خسته آنگاه سودای زلفتبنالم به ناسوری زخم شانه
به نومیدیام خاک شد عرض جوهرچو شمشیر در قبضهٔ موریانه
صداییست پیچیده بر ساز هستیچه دارد به جز ناله زنجیر خانه
فسردیم و از خویش رفتیم بیدلچو رنگ آتش ما ندارد ترانه