گنج

غزل شمارهٔ ۲۶۲۲

وهم شهرت بهانه‌ایم همههمه ماییم و مانه‌ایم همه
من و ما راست ناید از من و ماساز او را ترانه‌ایم همه
عشق‌ اینجا محیط بیرنگی‌ستششجهت در میانه‌ایم همه
هر دو عالم غریق اوهام استقلزم بیکرانه‌ایم همه
شیشهٔ ساعت خیال خودیمخاک بیز زمانه‌ایم همه
جهد داریم تا به خویش رسیمتیر خود را نشانه‌ایم همه
چون‌نفس می‌پریم و می‌نالیمبسکه بی‌آشیانه‌ایم همه
برکسی راز ما نشد روشنآتش بی‌زبانه‌ایم همه
قاصد لنگ نیست غیرت شمعنامه بر سر روانه‌ایم همه
مفت‌ما هر چه بشنویم از همبی‌تکلف فسانه‌ایم همه
سینه‌چاکی‌ست موشکافی‌ نیستهر چه باشیم شانه‌ایم همه
دل خود می‌خوربم تا نفس استعالم دام و دانه‌ایم همه
بیدل از دل برون مقامی نیستدشت و در تاز خانه‌ایم همه