غزل شمارهٔ ۲۵۹
وصف لب توگر دمد ازگفتگوی ماگردد چوگوهر آبگره درگلوی ما
ای دربهار و باغ به سوی توروی مانام تو سکهٔ درمگفتگوی ما
بحریم ونیست قسمت ما آرمیدنیچون موج خفته استتپش موبه موی ما
از اختراع مطلب نایاب ما مپرسبا رنگ و بو نساختگل آرزوی ما
ما وحباب آب زیک بحرمیکشیمخالی شدن نبرد پری از سبوی ما
چون صبح چاک سینهٔ ما بخیهای نداشتپاشیدن غبار نفس شد رفوی ما
عمریست باگداز دل خود مقابلیمای آینه عبث نشوی روبروی ما
ناگشته خاک دست نشستیم از غرورچون شعله بود وقفتیمم وضوی ما
نقاش زحمت خط و خال آنقدر مکشخط میکشد به سایهٔ موآب جوی ما
تا چند پروری به نفس مزرع امیدبایدکشید خاطر او را به سوی ما
غماز ناتوانی ما هیچکس نبودبیدل شکست رنگ برون داد بوی ما