غزل شمارهٔ ۲۵۷۳
لباس کعبه پوشید از خط مشکین عذار اونگه را این زمان فرض است طوف لالهزار او
بهارم کرد ذوق محرم فتراک او بودنبه خون خویش چندین رنگ مینازد شکار او
مرادی نیست غیر از حاصل چشم سفید اینجاشب حسرتپرستان را سحر کرد انتظار او
به این سامان تمکین دارد آهنگ شکار دلکه پنداری حنا بستهست دست بهلهدار او
به داغی آشنا گشتیم مفت عیش موهومیدرین گلشن گلی چیدیم ما هم از بهار او
ز تکلیف دم تیغش خجالت میکشم ورنهسر سوداییای دارم که بیمغزیست بار او
حیا میخواهد از ما نازکاندامی که از شرمشدو عالم چشم پوشد تا شود یک جامهوار او
وطن گر مایهٔ افسردن است آوارگی خوشترز نومیدی گداز سنگ میخواهد شرار او
جهانی برد داغِ حسرتِ رنگِ قبول اینجادلی آوردهام من هم به امید نثار او
ز آفات زمان بیدل خدایش در امان داردبیا گرد سرش گردیم تا گردد حصار او