غزل شمارهٔ ۲۵۶۲
فلک چه نقشکشد صرف بند و بست جبینمگرزمین فکند طرحی ازنشست جبین
به سجده نیز ز بار قبول نومیدیمزمین معبد ما بود پشت دست جبین
نگین عبرتی از سرنوشت هیچ مپرسدمیدهگیر خطی چند از شکست جبین
ز صد هزار جنون و فنون نخواهی یافتبه غیر سجدهٔ عجز از بلند و پست جبین
به پیش خلق دنی عرض احتیاج مبربه خاک جرعه نریزد قدح پرست جبین
بلند و پست جهان زیردست همواریستز عضوهاست سرافرازتر نشست جبین
به هیچ سوز حیا گرم ننگری بیدلعرق اگر دهد آیینهات بهدست جبین