گنج

غزل شمارهٔ ۲۵۶

جهان‌گرفت غبار جنون تلاشی ماچوصبح تاخت‌به‌گردون جگرخراشی ما
حریرکسوت تنزیه فال شوخی زدبه بوی پیرهن آمیخت بدقماشی ما
دل از تعلق اسباب قطع راحت‌کردنفس به ناله‌کشید از قفس تراشی ما
نداشت گرد دگر آستان یکتاییخیال قرب شد احکام دور باشی ما
چه ظلم داشت درین انجمن تمیز فضولکه خودپرست عیان‌کرد خواجه تاشی ما
کسی مباد خجل از تعلق اغراضعرق به جبهه دماند از نیاز پاشی ما
در آتشیم چو شمع از ضعیفی طاقتکه رنگ رفته نجسته‌ست از حواشی ما
به هر زمین‌که فتادیم برنخاست غبارجهات تنگ شد از پهلوی فراشی ما
ز نشئهٔ می تمکین ما مگو بیدلقدح در آب‌گهر زد ادب معاشی ما