غزل شمارهٔ ۲۵۵۱
انفعال باطن خاموش دارد بوی خونریزش صهباست هر جا شیشه میگردد نگون
کاملان در خاکساری قدر پیدا میکنندچون عیار رنگ زر کز خام میگردد فزون
ایمنی از طینت ناراست نتوان داشت چشمرفته گیرید اعتماد از خانههای بیستون
با مراد نیک و بد یکسان نمیگردد فلکاین خم نیلی که دیدی رنگها دارد جنون
سرمهسا چشمی دو عالم را به جوش آورده استکیست دریابد که خاموشی چه میخواند فسون
اینقدر بر علم و فن مغرور آگاهی مباشآخر این دفتر دو حرف است از حساب کاف و نون
دعوی پیشی مکنکز واپسانت نشمرندبیشتر رو بر قفاتازیست سعی رهنمون
مشت خاک ما که از بیانفعالی بسته سنگیک عرق گر گل کند آیینه میآید برون
سرنگونیهای ماه نو دلیل عبرت استموج لب خشکی تری دارد چراغ آبگون
هر که را دیدم توانایی به خاک افکنده بودبیدل اینجا نیست غیر از مرکب طاقت حرون