غزل شمارهٔ ۲۵۴۶
شمع صفت دیدنیست عجز جنون زای منسر به هوا میدود آبلهٔ پای من
بال فشان میروم لیک ندانم کجابر پر من بستهاند نامهٔ عنقای من
بسکه به رویم عرق آینهٔ شرم بستماند نهان از نظر صورت پیدای من
همقدمگرد باد تاختم از بیخودیگردش ساغر شکست گردن مینای من
خجلت اعمال پوچ نامه به فردا فکندروی ورق پشت کرد مشق چلیپای من
تا ز نم انفعال صورتی آرم بهعرضدام نکرد از حباب آینه دریای من
با همه آزادگی منفعل هستیامحیف که چینوار نیست دامن صحرای من
غیر فسوس از نفس یک سخنم گل نکردهر چه شنیدم زدل بود همین وای من
ضعف به صد دشت و در میکشدم سایهوارتا به کجایم برد لغزش بی پای من
چند نفس خون کنم تا به خود افسون کنمسوختم و وا نشد در دل من جای من
خواه ادب پروریم خواه گریبان دریمغیردرین خیمه نیست جز من و لیلای من
داغ شو ای عاجزی نوحه کن ای بیکسیبا دو جهان شد طرف بیدل تنهای من