گنج

غزل شمارهٔ ۲۵۴۰

وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلاتن (مجتث مثمن مخبون)قافیه: لاومن۱۱ بیت
گلی‌ که‌ کس نشد آیینه‌اش مقابل او مندری که بست و گشادش گم است سایل او من
چو یأس دادرس سعی نارسای جهانمدلی‌که زورق طاقت شکست ساحل او من
در این تپشکده بی‌اختیار سعی وفایمغمش به هر که‌ کشد تیغ‌، بال‌ بسمل‌ او من
کجا برم غم نیرنگ داغهای محبتکه شمع بود دل و سوختم به محفل او من
به سایه دوری خورشید بست داغ ندامتچرا غبار خودم‌ گر نرفتم از دل او من
به عالمی‌ که وفا تخم آرزوی تو کارددل است مزرع و آتش دمیده حاصل او من
کسی‌که برد به‌ خاک آرزوی جوهر تیغتبه خون تپیدم و رستم چو سبزه از گل او من
غبار تربت مجنون به‌این نواست پرافشانکه رفت لیلی و دارم سراغ محمل او من
رهاکنید سخن سازی جهان فضولیخجالت است که‌ گوید زبان قایل او من
ز خود چه پرده‌ گشایم جز او دگر چه نمایمحق است آینهٔ او، خیال باطل او من
به جود و مهر، عطای سپهرکار ندارمکریم مطلق من او،‌گدای بیدل او من