غزل شمارهٔ ۲۵۳
فقر نخواست شکوهٔ مفلسی ازگدای ماناله به خواب ناز رفت در نی بوریای ما
شکرقبول عاجزی تا بهکجا ادانیمگشت اجابت از ادب درکف ما دعای ما
در چهبلافتاده است، خلق زکف چهداده استهرکه لبیگشاده است آه من است و وای ما
جیب ففسن ریبده را بخیهٔ خمی سکجاستتکمهٔ اشک شبنم ست بند سحر قبای ما
گرد خیال عاشقان رفت به عالم دگرپا به فلک نمینهد سر به رهت فدای ما
آهکه همچوسایه رفت عمر به سودن جبیناز سر خاک برنخاستکوشش بیعصای ما
شمع دماغ تک زدن داد به باد سوختنبرتن ما سری نبود آبله داشت پای ما
در نفس حباب چیست تاب محیط دم زدنروبه عرق نهفت ورفت زندگی ازحیای ما
در غم جتسجوی رزق سودن دست داشتیمآبلهرینخت دانهای چند در آسیای ما
کاش به نقش پا رسیم تا بهگذشتهها رسیمهرقدم آه میکشد آبله در قفای ما
دور بهار لالهایم فرصت عیش ماکم ستداغ شدیم وداغ همگرم نکرد جای ما
در حرمیکه آسمان سجده نیارد از ادباز چه متاع دم زند بیدل بینوای ما