غزل شمارهٔ ۲۵۲۷
چون شمع تا چکیدن اشکست ساز منهستی خطیست و قف جبینگداز من
دامن به چین شکست ز نومیدی رسادستی در آستین به هر سو دراز من
آخر تلاش لغزش پا دامنم کشیدهموار شد خیال نشیب و فراز من
برخاستم ز خاک و نشستم همان به خاکدیگر مجو قیام و قعود از نماز من
چون شمع در ادبگه همواری زبانبرهم زدم لبی که همان بود گاز من
تا در زبان خامهٔ حیرت بیان شقی استخالیست در بساط سخن جای ناز من
وحشت غبار عمر ندانم کجا رسیدمقصد گداز قافلهٔ برق تاز من
مینا شکسته در سر ره گریه میکندچون طفل اشک آبلهٔ خاکباز من
زبن فطرتی که ننگ خیالات آگهیستدشوار شد چو فهم حقیقت مجاز من
دارم چو حلقه عهدهٔ نامحرمی به دوشبیرون در نشاند مرا پاس راز من
سعی جبین عرق شد ومحروم سجده ماندبیدل در آب ریخت خجالت نیاز من