غزل شمارهٔ ۲۵۲۵
هویی کشید کلک قیامت صریر منصد نیستان گداخت گره در صفیر من
خاک زمین فقر گلستان دیگر استزان چشم بلبلی که دمید از حصیر من
هر جا عیار اول و آخرگرفتهاندخطیست از قلمرو کلک دبیر من
چون نقطهام نشاند به صد عرش امتیازجز پشت ناخنی که ندارد سریر من
فرصت شمار کاغذ آتش زدهست عمراز زود یک دو گام به پیش است دیر من
پوشیده نیست راز هواداری عدمپیداست از نفس که چه دارد ضمیر من
زین دامگاه گر بپرد کس کجا رودپرواز حیرتست ز مرغ اسیر من
رفتم ز خویش لیک به پهلوی عاجزیبرخاستن چو سایه نشد دستگیر من
در عرصهای که نیست نشان غیر بینشانچون نی نفس بس است پر و بال تیر من
چون صبح خرقهایست نفس باف نیستیباری که بستهاند به دوش فقیر من
زین قامت خمیدهٔ صد حرص در رکابغافل نیام هنوز جوان است پیر من
گردی که کردهام عرقی کن فرو نشانپرواز تا کی ای ادب ناگزیر من
بیدل شکست چینی دل را علاج نیستنقاش صنع، مو نکشید از خمیر من