گنج

غزل شمارهٔ ۲۵۱۳

ز شوخی تا قدح می‌گیرد آن بیدار مست منبه چینی خانهٔ افلاک می‌خندد شکست من
خیالش نقش امکان محو کرد از صفحهٔ شوقمبه صورت‌ پی نبرد آیینهٔ معنی‌پرست من
چو آن آتش که دود خویش داغ حسرتش داردنگردید از ضعیفی سایهٔ من زیر دست من
به نظم عافیت در فتنه‌زار کشور هستیلب و چشمی‌ست‌ گر مقدور باشد بند و بست من
به تحقیق عدم افتادم و در خود نظر کردمگرفت آیینه نیز از امتیاز نیست هست من
به هر جا پا بیفشردم ز وحشت صرفه‌ کم بردمنگین نقشم‌،‌ گشاد بال و پر دارد نشست من
به رنگ غنچه لبریز بهار آفتم بیدلنفس‌ گر می‌کشم می‌آید آواز شکست من