غزل شمارهٔ ۲۴۷۶
ما را ز بار هستی تاکی غم خمیدنآیینه هم سیه کرد دوش از نفسکشیدن
چندین گهر درین بحر افسرد و خاک گردیدیمن آنقدر ندارد بر عافیت تنیدن
رنگ شکسته دارد اقبال سرخ روییاین لعاب بیبها را نتوان به زر خریدن
ارباب رنگ یکسر زندانی لباسندبیدام نیست طاووس در عالم پریدن
یک نخل از ین گلستان از اصل باخبر نیستسر بر هواست خلقی از پیش پا ندیدن
در قید جسم تا کی افسرده بایدت زیستای دانه سبز بختیست از خاک سرکشیدن
افسانهٔ حلاوت با ساز انگبین رفتای شمع چند خواهی انگشت خود مکیدن
تا وصل جلوه گر شد دل قطع آرزو کردآنسوی رنگ و بوبرد این میوه را رسیدن
درکاروان شوقم دل بر دل جرس سوختاین اشک بیفغان نیست از درد ناچکیدن
ای کاش قطع گردد سر رشتهٔ تعلقمقراض وار عمرم شد صرف لبگزیدن
جز خاکگشتنم نیست عرص نیاز دیگرباید به پیش چشمت از سرمه خطکشیدن
رنگی به پردهٔ شوق آرایش هوس داشتچونگل زدیم آخر گل بر سر دمیدن
بیدل ز دست مگذار دامان بیقراریچون آب تیغ نتوان خون خورد از آرمیدن