غزل شمارهٔ ۲۴۷
میخورد خون، نفس اندر دل غمپیشهٔ ماجوهر تیغ بود خار و خس بیشهٔ ما
بسکه چون شمع، به غم نشو و نما یافتهایمشعله را موج طراوت شمرَد، ریشهٔ ما
سختی دهر ز صبر دل ما زنهاریستآب شد طاقت سنگ از جگر شیشهٔ ما
قد خمگشته، همان ناخن فرهاد غم استسعی بیجاست، بهجز جانکنی از تیشهٔ ما
شغل رسوایی و مستوری احوال، بلاستکاش آرایش بازار دهد پیشهٔ ما
شور زنجیر جنون از نفس ما پیداستنکهت زلف که پیچیده بر اندیشهٔ ما؟
چشم امید نداریم ز کشت دگراندل ما دانهٔ ما، نالهٔ ما ریشهٔ ما
خامشیها، سبق مکتب بیتابی نیستیکقلم ناله بود، مشق نی بیشهٔ ما
نشئهٔ مشرب بیرنگی از آن صافتر استکه شود موج پری دُردِ تهِ شیشهٔ ما
بیدل! از فطرت ما قصر معانیست بلندپایه دارد سخن از کرسی اندیشهٔ ما