غزل شمارهٔ ۲۴۵۷
با ما نساخت آخر ذوق شراب خوردنچون میوه زرد گشتیم از آفتاب خوردن
مستست طبع خود سر از کسب خلق بگذرتا کم کند جنونت می با گلاب خوردن
گر محرمی برونآ از تشنهکامی حرصچون وهم غوطه تاکی در هر سراب خوردن
نقشیکه مبهم افتد دل جمعکن ز فهمشجهل است عشوهٔ حسن زیر نقاب خوردن
آن چین ابرو امشب صد رنگ بسملم کردزخمکمی ندارد تیغ عتاب خوردن
اغراض بیشمار است عرض حیا نگهدارطعن جنون چه لازم از شیخ و شاب خوردن
پیچ و خم حوادث ما را نکرد بیداربا سنگ بر نیامد پهلو بهخواب خوردن
موقعشناس عصیان ذلت کش خطا نیستمی حکم شیر دارد در ماهتاب خوردن
بد مستی تنعم مغرورکرد ما راایکاش سیخ میخورد حرص از کباب خوردن
ملک تو نیست دنیا کم کن تصرف اینجامال حرام تا کی بهر صواب خوردن
ترک تلاش دارد آب رخ قناعتسیر است موج گوهر از پیچ و تاب خوردن
تحصیل روزی آسان نتوان شمرد بیدلتکلیف خاک و خونست این نان و آب خوردن