غزل شمارهٔ ۲۴۳
بیریشه سوخت مزرع آه حزین مادرد دلی نکاشت قضا در زمین ما
شهرتنوایی هوس نام، سرمهخوستچینی به مو رسید، ز نقش نگین ما
گشتیم خاک و محو نگردید سرنوشتخط میکشد غبار هنوز از جبین ما
فرصت کفیل سیر تأمل نمیشودآتش زدهست صفحهٔ نظم متین ما
جز در غبار شیشهٔ ساعت نیافتهرفتار کاروان شهور و سنین ما
ناموس راز فقر و غنا در حجاب مانددامن به چیدنی نشکست آستین ما
جمعیت دل است مدارای کفر همچون سبحه کوچه داد به زنّار، دین ما
خورشید در کنار و به شب غوطه خوردهایمآه از سیاهی نظر دوربین ما
چون شمع، پیش از آنکه شویم آشیان داغآتش فتاده بود پی انگبین ما
تا کی شود جنون نفسی فارغ از تلاش؟آیینه سوخت از نفس واپسین ما
خواهد به شکل قامت خمگشته برگشودبستهست زندگی کمر ما به کین ما
بیدل! مباش ممتحن وهم زندگیچین کمند مقصد عمر از کمین ما