گنج

غزل شمارهٔ ۲۴۲۶

هر چند نیست بی‌سبب از غم‌گریستنباید ز شرم دیدهٔ بی نم‌ گریستن
تاکی به رنگ طفل مزاجان روزگاربر بیش شاد بودن و بر کم گریستن
عیش و غم تو تابع رسم است‌، ورنه چیستدر عید خنده و به محرم گریستن
آنجاکه صبح گریهٔ شادی‌ست شبنمشآموخته‌ست خندهٔ ما هم گریستن
سامان گریه هم به‌ کف گریه دادن استیعنی به چشم اشک چو شبنم گریستن
در عرصهٔ وفا عرق شرم همت استاز زخم تازه در پی مرهم گریستن
زین‌ دشت اگر خیال نگاهت گذر کنددر دیدهٔ غزال شود رم گریستن
شاید گلی ز عالم دیدار بشکفدتا چشم دارم آینه خواهم گریستن
یک ذره زین بساط ندارد سراغ امنباید چو ابر بر همه عالم گریستن
بیدل اگر چه نیست جهان جای خنده لیکنتوان به پیش مردم بی‌غم گریستن