غزل شمارهٔ ۲۴۲۴
خوش عشرت است دمبدم از غمگریستندرزندگی چو شمع پی همگریستن
آنرا که نیست رنگ خلاصی ز چاه طبعچون دلو لازم است بهعالمگریستن
غرق است پایتا بهسر اندرمحیط اشکباید سبقگرفت ز شبنمگریستن
بنیاد ما ز اشک چو شبنم رود به باداجزای ما چو شمع کند کم گریستن
تاکی به وضع دهر زدن طعنه همچو شمعباید به روی صبح چو شبنم گریستن
بیدل چو اشک نقش قدم زن به روی زرتاکی چو چشم کیسه به درهم گریستن