گنج

غزل شمارهٔ ۲۴۱۲

ای حاجتت دلیل به ادبار زیستنعزت‌ کجاست تا نتوان خوار زیستن
اندیشه‌ای که در چه خیال اوفتاده‌ایمجبور مرگ و دعوی مختار زیستن
تاکی زخلق پرده به رو افکنی چو خضرمردن به از خجالت بسیار زیستن
در بارگاه یأس ادب اختراع ماستبیخوابی و به سایهٔ دیوار زیستن
غفلت زداست پرتو اندیشهٔ کریمحیفست یاد عهد و گنهکار زیستن
گل اگر گرد رکاب تو نشد معذور استچکند پا به حنایی که ندارد رفتن
الفت آه مسقیم در دل ساخت مرادارد این خانه هوایی که ندارد رفتن
بیدل آن‌کیست‌که با سیل خرامش امروزهمچو دل نیست بنایی ‌که ندارد رفتن