غزل شمارهٔ ۲۴۱۰
عرقها دارد آن شمع حیا لیک از نظر پنهانبه تمکینی که آتش نیست در سنگ آنقدر پنهان
چو آن اشکی که گردد خشک در آغوش مژگانهابه عشقت در طلسم نیشتر دارم جگر پنهان
زدم از آفت امکان به برق سایهٔ تیغتبه ذوق عافیت کردم به زیر بال، سر پنهان
شکست رنگ هم شوخی نکرد از ضعف احوالمدر این ویرانه ماند آخر نشان گنج زر پنهان
چه امکانست گرد وحشتم از دل برون جوشدتحیر رشتهای چون موج دارم در گهر پنهان
ز موی خود خروش چینی از شرم صفیر منصدای کاسهٔ چشم است در تار نظر پنهان
تماشاگاه جمعیت، تحیر خانهای دارمکه چون آیینه در دیوار دارد نام در پنهان
مکن تکلیف گلگشت چمن مجروح الفت راکه بو در برگ گل تیغیست در زیر سر پنهان
سراغ هیچکس از هیچکس بیرون نمیآیدجهانی میرود در نقش پای یکدگر پنهان
سراپا وحشتم اما به ناموس سبکروحیز چشم نقش پا چون رنگ میدارم سفر پنهان
ندارد لب گشودن صرفهٔ جمعیتم بیدلکه من چون غنچه در منقار دارم بال و پر پنهان