گنج

غزل شمارهٔ ۲۳۹۴

وزن: فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مثمن محذوف)قافیه: ان۱۴ بیت
بسته‌ام چشم امید از الفت اهل جهانکرده‌ام پیدا چوگوهر در دل دریا کران
بسکه پستی در کمین دارد بنای اعتباربعد ازین دیوارها بی‌سایه خواهد شد عیان
از تجمل سفله را ساز بزرگی مشکل‌ستخاک ‌از سامان بالیدن نگردد آسمان
ای تمنایتْ خیال‌اندیشِ تصویرِ محالصید خود کن دیگر از عنقا چه می‌جویی نشان
نارسایی جادهٔ سر منزل جمعیت استاز شکستِ بال می‌بالد حضورِ آشیان
جز تحیّر از جنونِ ما سیه‌بختان مپرسحلقهٔ زنجیرِ گیسو بر نمی‌دارد فغان
عاشق از اهلِ هوس در صبر دارد امتیازکرده‌اند آیینه و شبنم به حیرت امتحان
رفتگان یا رب چه سامان داشتند از درد و داغکاین زمانم می‌دهد آتش سراغ کاروان
عیش‌ها دارد عدم‌فرسایی اجزایِ منجوشِ مهتاب‌ست هرجا پنبه شد تارِ کتان
کوشش‌ِ گردون علاجِ بی‌بری‌هایم نکردمشکل‌ست از سرو‌،‌ گُل چیدن بسعیِ باغبان
در فضایِ دل مقامِ عزت و خواری یکی‌ستنیست صدر خانهٔ آیینه غیر از آستان
بی‌رواجی‌هایِ عرضِ احتیاجم داغ کردآبرو چندانکه می‌ریزم نمی‌گردد روان
صبح این هنگامه‌ای از سیر خود غافل مباشیکنفس پیدایی‌ات از عالمی دارد نشان
چشم اورا نیست بیدل سیری از خون ریختنجام می از باده پیمایی نگردد سرگران