غزل شمارهٔ ۲۳۷۹
بهکنج نیستی عمریست جای خویش میجویمسراغ خود ز نقش بوریای خویش میجویم
هدایت آرزویم میکشم دستی به هر گنجیدرین ویرانه چون اعمی عصای خویش میجویم
جنون میآورد زین کاروان دنباله فهمیدنجز آتش نیست گردی کز قفای خویش میجویم
ز بس حسرتکمین جنس مطلبهای نایابمز هرکس هر چهگم شد من برای خویش میجویم
جهانی آرزوها پخت و رفت از خود به ناکامیدو روزی من هم اینجا خونبهای خویش میجویم
خیالی کو که نتوان یافت نقش پردهٔ خاکشسراغ هر چه خواهم زیر پای خویش میجویم
محیط از وضع موج آغوش پروازی نمیخواهدمن این بیگانگی از آشنای خویش میجویم
چه مقدار از دماغ نارسایی ناز میبالدکه آنگل پیرهن را در قبای خویش میجویم
به خاکستر نفس دزدیدهام چون شعله معذورمبقایی کردهام گم در فنای خویش میجویم
نیستانی به ذوق ناله انشا کردهام بیدلز چندین آستین دست دعای خویش میجویم