غزل شمارهٔ ۲۳۷۱
پیمانهٔ غناکدهٔ بیمثالیمپر نیست آنقدر که توان کرد خالیم
شادم بهکنج فقر کز ابنای روزگارسیلی خور جواب نشد بی سوالیم
خاک ضعیف مرکز صد شعله رنگ و بوستغافل مشو ز وحشت افسرده بالیم
آغوش مه پر است ز کیفیت هلالبالیده گیر نقص ز صاحب کمالیم
پستی گل بلندی نخلست ربشه رادر خاک خفته اینقدر از طبع عالیم
از بس به رنگ نی پرم از انتظار دردآغوش ناله میکند از خویش خالیم
عمریست وحشتم نگه چشم حیرتیستیادت نشانده است غبار غزالیم
سامان طراز راحتم از سعی نارساافکنده خواب با همه جا فرش قالیم
از بسکه ناله داشت نی بوریای فقرمخمل نبرد صرفهٔ خواب از نهالیم
فریاد کز فسردگی باغ اعتبارهم جوهر چنار نشدکهنه سالیم
آغوش حیرتم به چه تنگی گشودهانددر من شکسته است چو گردون حوالیم
نتوان به چشم داد سراغ نمود منبیدل به یمن ضعف چو معنی خیالیم